خريدن يك ماهي قرمز رنگ پريده و آب دادن به سبزه
و دستمال كشيدن به شيشه و پيدا كردن هفت تا سين،
همه اينها را كه اضافه كني به برنامه هاي نوروزي سيما، بهترين شرايط به وجود مي آيد
تا به مهمترين سوالي كه ممكن است اين روزها به ذهن هر آدمي خطور كند
حتي يك لحظه هم فكر نكني.

سوالي كه آدم ها معمولا به جاي جواب دادن به آن ترجيح مي دهند كه آن را پاك كنند
و شايد اصلا كل بند وبساط نوروز براي فرار از فكر كردن و پاسخ دادن به اين سوال باشد،
نمي دانم، اما هر چه باشد اين را مطمئنم كه اگر ما با اختيار اين سوال را از خودمان نپرسيم،
آخر سفر دو روزه دنيا، با زور از همه ما مي پرسند.
چه بودم؟ چه كردم؟ چه شدم؟
سوالي كه با همه كوتاهي اش مي تواند جاده زندگي مان را
از اضطراب هر روزه « ان الانسان لفي خسر»
به ساحل آرامش «و بشر المومنين» برساند،
البته اگر در پاسخ دادن به آن، رودربايستي را با خودمان كنار بگذاريم
و پيش محرم ترين قاضي هاي دنيا، وجدان، به همه چيز اعتراف كنيم.
اگر من۸۸ با من ۸۷ از نظر اخلاقي تفاوتي نكرده باشد، مي داني يعني چه؟
يعني 12 ماه برابر هيچ!
«و مباد كه دو روزتان بسان يكدگر باشد كه چون چنين شود سخت زيانكاريد.» ...
و من، همه روزهايم . . .
نتيجه اش را مي داني چه مي شود؟
به تعداد همه روزهاي عمرمان از خدا نمره صفر مي گيريم
و چه كارنامه اي مي شود آخر هر سال . . .
چه بودم؟ چه كردم؟ چه شدم؟

۸۷ رفت... بالاخره این سال هم تمام شد با همه خاطراتش... عجب سالی بود،
گمان من هم همین بود که اینگونه به پایان رسد...
چه روزهایی را گذراندم... چه شب هایی که در انتظار روز بعد پلکهایم به هم نرسید...
با چه کسانی آشنا شدم... .
بهار زیبایی بود، با من که مهربان بود...
آن روزها تازه طعم زندگی را چشیده بودم...
باورم نمی شود در طول یک سال این همه عوض شده باشم...
بهارم با تهیه مقدمات عروسی گذشت...
تهیه منزل و خرید لوازم و رزرو تالار و کارت دعوت و لباس و جهاز برون و...
پایان بهار باصفا و آغاز خاطرات فراموش نشدنی...
چه تابستانی داشتم... بر عکس سال گذشته چقدر جذاب بود
پر بود از خاطره، آن هم چه خاطراتی! عروسی ما هم ۱۳ رجب ۲۶ تیر بود...
و بعد شکرگذاری به درگاه الهی در زیارت امام مهربونی... شعبان-مشهد-ماه عسل.
پاییز و اولین سالگرد عقدمان...
با وزش بادهایی که نرم نرمک بوی سرما می داد اما به عکس به زندگی ام گرما میبخشید...
هیچ وقت پاییزم را فراموش نمیکنم مخصوصا ۲۵ آبانش را ... و البته ۴ مهرش را !
تا الان هیچ وقت ماهگردهای عقدمونو فراموش نکردیم و جشن گرفتیم... جشنی ساده و عاشقانه...
و زمستان را... که عقد و عروسی های دوستانمو شاهد بودم خوب شروع شد و عالی به پایان رسید.
خدا رو شکر...
بهارم شکوفه های صورتی بود...
تابستانم سیب سرخ بود...
پاییزم برگ ریزان و عاشقانه بود
و زمستانم رحمت بود و درس بود و شادی... .
سال خوبی داشتم ...

۸۸ آمد... عید همگی مبارک!!
+ نوشته شده در ساعت11 توسط حمید کافی
آرزو داشتم مرا عبد المهدی می نامیدند.
دوست داشتم از همان اوّل،اذان عشق تو را درگوشم زمزمه کرده بودند.
ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده،حلقۀ غلامی ات را بر گوشم افکنده بودند.
کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تو را همراهم می کردند.

مهدی جان:
دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز میکردم.
ای کاش اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن«یا مهدی» وا می داشتند.
ای کاش مهد کودکم ، مهد آشنایی با تو بود.
کاشکی در کلاس اوّل دبستان ، آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجّی می کرد
و نام زیبای تو را سر مشق دفترچۀ تکلیفم قرار می داد.
در دورۀ راهنمایی ،هیچ کس مرا به خیمۀ سبز تو راهنمایی نکرد.
در سال های دبیرستان ،کسی مرا با تو که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.
در کتاب جغرافی ما،صحبتی از «ذی طُوی» و «رَضوی» نبود.
(«ذی طُوی»کوهی است نزدیک مکّه ،سر راه تنعیم و «رَضوی» کوهی در غرب مدینه.
در دعای ندبه می خوانیم:
«کاش می دانستم...در کدام سرزمین اقامت میکنی؟ آیا در رَضوی یا غیر آن یا در ذی طُوی؟»)
در کلاس تاریخ ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت وتنهایی تو آشنا نساخت.
در درس دینی ، به ما نگفتتند «باب الله» و «دَیّان دین» حق تویی.
(در زیارت آل یاسین آمده است:«السلام علیک یا باب الله و دیّان دینه»)
دریغ که در کلاس ادبیات ، آداب ادب ورزی به ساحت قُدس تو را گوش زد نکردند!
افسوس که در کلاس نقاشی ، چهرۀ مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!
چرا موضوع انشای ما ، به جای «علم بهتر است یا ثروت»،
از تو و از حضور تو و روش های جلب رضایت تو نبود؟!مگر نه بی تو نه علم خوب است و نه ثروت؟
کاش در کنار زبان بیگانه ، زبان گفتگو با تو را نیز
- که آشناترین و دیرینه ترین مونس فطرت های بشر است- به ما می آموختند!
ای کاش- وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم-
به من می گفتند:او تمامی زبان ها و گویش ها و لهجه ها...
وحتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.
در زنگ شیمی-وقتی سخن از چرخش الکترون ها به دور هستۀ اتم به میان می آمد-
اشارتی کافی بود تا بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند.
ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیدۀ ریاضی، فیزیک و شیمی،
فرمول سادۀ ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.
درس فیزیک، قوانین شکست نور را به ما آموخت ;
ولی نفهمیدیم«نور خدا» تویی و مقصود از
«یهدی الله لنوره من یشاء» («خدا هر کس را بخواهد به طرف نور خویش هدایت می کند»
قسمتی از آیۀ35 از سورۀ نور که در حدیث شریف،حضرت امیر المؤمنین(ع)آن را
به امام عصر(ع)تأویل فرموده اند.تفسیر برهان 4:72(ح 7643).)
از سرعت سرسام آور نور برایم گفتند امّا اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست
و نگفتند امام در یک لحظه میتواند تمام عوالم و کهکشان ها را از نظر بگذراند
و از احوال همۀ ساکنان زمین و آسمان با خبر شود.

وقتی برای کنکور درس می خواندم،
کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبّت امام زمان(ع)تشویق نکرد
که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر درهمان دوران طفولیت یا مهدکودک در جا می زنند.
نمی دانستم که عناوینی همچون مهندس ، دکتر، پروفسور و... قرار دادهایی در میان انسانهاست که
تنها به کار کسب ثروت،قدرت،شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید;
اصلا در این وادی نبودم.
از فضای نیمه بستۀ مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.
در دانشگاه وضع از این هم اسف بارتر بود...
بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.
فضا نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن فکر مآبی»!
خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.
علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجلّۀ آمریکایی ترجمه می شد.
از علوم اهل بیت(ع)، دانش یقین بخش آسمانی، کمتر سخن به میان می آمد!
مولای من:
در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت. پرچمی به نام تو افراشته نبود.
کسی به سوی تو دعوت نمی کرد. هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.
کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام،جبران کسری معدل دانشجویان بود!
نه اینکه از تبلیغات مذهبی،نشست های فرهنگی،نماز جماعت،اردوهای سیاحتی زیارتی و...
خبری نباشد...کم وبیش یافت می شد;
امّا در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی وغریب و مظلوم و «از یاد رفته» بودی.
....
..
اینک امّا، در عمق ضمیر خود تو را یافته ام;
چندی است با دیدۀ دل تو را پیدا کرده ام; در قلب خویش گرمای وجودت را با تمام وجود حس می کنم;
گویی دوباره متولد شده ام. تعارف بردار نیست.
زندگی بدون تو - که امام عصر و پدر زمانه ای- «مردگی» است
و اگر کسی همچون من،پس از عمری غفلت به تو رسید،حق دارد احساس تولدی دوباره کند;
حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و در فتنه ها و ابتلائات آخر الزمان از او دست گیری;
حق داردبه شکرانۀ این نعمت، پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

"الحمد الله الذی هدانا لهذا و ما کنّا لنهدی لولا أن هدانا الله"
+ نوشته شده در ساعت23 توسط حمید کافی
