از مهمترين رخدادهاي قرن بيستم بود كه با زحمات بسيار و ريخته شدن خونهاي بسيار به ثمر رسيد
و مطمئناً براي حفظ آن بيش از آنچه براي به دست آمدن آن هزينه شده بايد تلاش كنيم.
بنا بر اين قبل از هر چيز در اين راه بايد به شناسايي چالش ها و آفات آن پرداخته
ودر صدد حل وفصل آن برآييم و حتي چالشهاي فرا رو را به فرصت تبديل كرد.
در غير اين صورت از درون تهي خواهد شد.
از نعمتی به نام "انقلاب"سخن میگویم
اگر محافظت نگردد...
اسلام خواهد ماند ولي تنها نام او !
مردم باشند ولي مشغول كارهاي ديگر !
رهبران باشند ولي اخلاق وسيره آنها !
...

صفحات تقویم به همین زودی خرداد ماه را پشت سر گذاشت !
روزهای عمر مانند تند بادی میگذرد ولی این تنها غصه نیست،
درد بزرگی که گاه و بیگاه دل را رنجور میکند نگرانی از انجام آن چیزی است
که بیشتر وقتها انجام نمیشود…
شرمندگی از آنهائی که کاش نرفته بودند
و ما را در این روزهای سخت تنها نمیگذاشتند…
نگرانی از فراموش شدن آنهائی که جاودانه اند در تاریخ ولی نه در ذهن ها!
نگرانی از کم ارزش شدن آرمانهائی که انسان ساز بودند و امروز…
فهميدم كه سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست
خدایا! ترا شکر میکنم كه از پوچي ها، ناپايداري ها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردی
و مرا در طوفانهای خطرناك حوادث رها ننمودی
و در غوغای حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردی
لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حيات را به من فهماندی...

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکو تر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند
+ نوشته شده در ساعت12 توسط حمید کافی
ولي بايد او را بخواند . اين خواسته خود اوست. سالها در اين خانه جز امر او هيچ نکرده است.
صدايش مي زند:
بانوي من! جواب نمي دهد. قرار از دل اسماء فرو ريخت. بي حرکت بر جا ماند .
قدرت دوباره سخن گفتنش نيست ،ولي بايد صدايش کند.
فاطمه ! دختر رسول الله ! ...
باز هم جوابي نمي دهد. صداي اسماء مي لرزد.
مثل دست و پاي لرزان زينب، اشک چشمهاي حسن، تکان لرزان لبهاي حسين.
اتاق خاموش است. صدائي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه .
امشب ، اولين شب است بي حضور گرم تو. شب تاريک است. و سرد.
يتيمانت از بس گريه کرده اند خوابشان برده است.
ولي من چگونه چشم بر چشم گذارم با اين همه درد تنهائي ؟
هنوز کسي رفتنت را نمي داند،
اين گفته خود تو بود که خواستي شبانه دفنت کنند.
فردا ديگر صداي گريه ات مزاحم همسايه ها نخواهد شد.
فاطمه جان !
علي تنهاست . تنهاتر از هميشه.
و او چه خواهد کرد بي فاطمه ، جز پناه بردن به چاههاي صبورمدينه !
فاطمه ! مي خواهم با تو سخن بگويم
ولي نمي دانم که رويم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشي.
به بقيع ، به کنار قبر پيامبر و يا به خانه ات.
و اين همه سال سرگرداني ما و اين همه گمنامي تو ، دليلي است بر عظمتت .
تو آن قدر بزرگي که
همه کس با چشم هاي خودبين و دنيابين نتواند ببيند،حتي محل دفن تو را .
مادر! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چيزي قريب به هزار و چهار صد سال .
ولي ما حکايت تو را شنيده ایم و حکايت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند
و پيمان شکستند و چه بد عهداني بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حريم خانه رسول را.
و مگر اينان سخن پيامبر را نشنيده بودند که :
" فاطمه پاره تن من است هر که او را بيازارد ، مرا آزرده
و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "
فاطمه ! قرار روزگار اينگونه برايمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشيم ،
نه اولين مسلمانان تاريخ ، نه الله اکبر گويان فتح مکه و نه پيمان شکنان بعد از پيغمبر.
ما تابعين توييم . تابع رسول و اهل بيت. و به يقين نه قصد عهدشکني داريم
و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب مي دانيم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پيامبر است .
مادر ! امروز روز پر گرفتن توست.
به ما نيز پرواز را بياموز که از هر سکون ، خسته ايم....
+ نوشته شده در ساعت11 توسط حمید کافی
