حسین آباد !
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
دلم گرفته است
آسمان در گلويم زندانيست
دلم از مژه هايم جاريست
و چشمهايم در لحظه تاريخ، بي تو باريده است.
درمن، تمام بتهاي تاريخ شکسته است
هر چند بت پرستان مدرن هر لحظه بتي را علم مي کنند ...

دلم، اين" حسين آباد"، ديريست که بهانه تو را مي گيرد
و نامت را عاشق شده است.
دلم براي تو تنگ شده است
نه از آن جهت که دردي دارم
بلکه بدان علت که بي دردي جهان، جواني ام را پير مي کند.

فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند
و مبهوت از تجليات علم لدني انسان به سجده درافتاده اند
تا آسمانها و زمين ، كران تا كران ، به تسخير انسان كامل در آيند
و رشته اختيار دهر به او سپرده شود ؛
اما انسان تا كامل نشود ، در نخواهد يافت كه
دهر بر همين شيوه كه ميچرخد ، احسن است .
هيچ پرسيده اي كه عالم شهادت بر چه شهادت ميدهد كه نامي اينچنين بر او نهاده اند ؟
+ نوشته شده در ساعت8 توسط حمید کافی
