پا كه روی زمين بند نباشد
به آسمان نزديكتری.
دستِ زمين و بند و بَستاش را كه خواندی،
تازه آغاز پرواز است...
و همآنجاست كه چنان از خاك رهايی
كه برای تدفين همهی تعلق
معطل بهانه هم حتی نمیمانی.
اصلاً بهانه زمينی را آفريدهاند براي زمينيان غافل!
سری كه رو به آسمان است را چه به بهانه؟...
خدایا ! آماده ام کن تا بتوانم اسماعیل درونم را قربانی تو کنم ...
خدایا! همانم کن که میخواهی.
خود میدانی که به خویشم اگر واگذاری غرق میشوم٬
گم میشوم.
همه داشته و نداشتهام همین «نیست»ی است که میبینی.
هر چه هست تویی.
با اینهمه «هست» بودنت آنقدر مهربانی که
نیستیام را به یادم نمیآوری.هر وقت آمدم٬ بوده ای
نیامدم هم بودهای.
با آن همه بدقولی که کردم قرارمان را از یاد نبردهای.
گویی آنجا ایستادهای که ببینی کی میآیم.
کی بیدار میشوم که بیایم...
ماندنیام کن...
+ نوشته شده در ساعت0 توسط حمید کافی