به جای خداحافظی
دوشنبه سی ام مهر 1386
خدایا !
+ نوشته شده در ساعت14 توسط حمید کافی
آن کوچه باغ را در بیابان به عطر حضورش معطر بفرما...

شمعي نيست، پروانه اي هم!
براي شمعداني خالي چگونه مي شود قصه ي سوختن را گفت؟!
اين ثانيه ها ، اين ساعت ها، اين روزها هستند
که از جلوي چشمان من مي گذرند
و مرا به دست پاييز مي سپرند
اما تو نيستي، نمي آيي
... و من همسايه ي انتظارت شده ام....
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ...
چقدر هم تنها!
پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ...
و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....
حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود !
مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟!
بگذاريد و بگذريد . ببينيد و دل مبنديد . چشم بيندازيد و دل مبازيد . که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت
.....
.....................
این کوچه باغ آتش گرفت !

+ نوشته شده در ساعت14 توسط حمید کافی
