انسانی که در جست و جوی جاودانه شدن چهار سوی زمين را هروله می کند...
اما دستان معيشت طلبش کوتاه تر از آن است که به ملکوت برسد...

مجالی می آید تا سحرهامان از عطر ياس های عبوديت سرشار شوند.
تا پنجره های دلمان به روی دعاهای به اجابت نزديک باز بماند.
سلام ماه روشنی!
سلام روزهای آفتابی دعا!
شبهای عطش سجاده و شور سجده!
سلام مجال دوباره ی نو شدن انسان٬
آمدی تا در هزارتوی روزمرگی٬ خدا را از ياد نبريم.
تا زنگارهای دلمان دست نخورده باقی نماند.
تا خزه های فراموشی راه آسمان را بر ما نبندد.
بايد خود را در زمزمه های آسمانی هر شبمان افتتاح کنيم.
بايد روحمان را در زلال اشک های ابوحمزه شستشو دهيم.
بايد روزهای سياهمان را به روشنی ليلت القدر پيوند بزنيم.

چه بخشندهای که اين همه بیحيايی از دل ديدهای و باز روی از دل برنگرداندهای.
چه رازداری که سالهاست از پشت هفت پرده دل باخبری و هنوز احدی بیآبروييش را نمیداند.
تنها شاهد خلوت جُرم دل بودهای و هنوز هيچ دادگاهی بر عليه دل شاهدی نيافتهاست.
اگر سياهی دل را بدانند٬ ديگر هيچ زبانی حتی سلام دل را هم جواب نمیگويد.
مبادا که آشتی دل را نپذيری...
+ نوشته شده در ساعت10 توسط حمید کافی
