سر به ديوار خانه نهاده است. تنها ، نگاهش مي کند و آرام مي گريد.
ولي بايد او را بخواند . اين خواسته خود اوست. سالها در اين خانه جز امر او هيچ نکرده است.
صدايش مي زند:
بانوي من! جواب نمي دهد. قرار از دل اسماء فرو ريخت. بي حرکت بر جا ماند .
قدرت دوباره سخن گفتنش نيست ،ولي بايد صدايش کند.
فاطمه ! دختر رسول الله ! ...
باز هم جوابي نمي دهد. صداي اسماء مي لرزد.
مثل دست و پاي لرزان زينب، اشک چشمهاي حسن، تکان لرزان لبهاي حسين.
اتاق خاموش است. صدائي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه .
امشب ، اولين شب است بي حضور گرم تو. شب تاريک است. و سرد.
يتيمانت از بس گريه کرده اند خوابشان برده است. ولي من چگونه چشم بر چشم گذارم
با اين همه درد تنهائي ؟ هنوز کسي رفتنت را نمي داند،
اين گفته خود تو بود که خواستي شبانه دفنت کننند.
فردا ديگر صداي گريه ات مزاحم همسايه ها نخواهد شد.
فاطمه جان !
علي تنهاست . تنهاتر از هميشه. و او چه خواهد کرد بي فاطمه ، جز پناه بردن به چاههاي صبورمدينه !
فاطمه ! مي خواهم با تو سخن بگويم ولي نمي دانم که رويم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشي.
به بقيع ، به کنار قبر پيامبر و يا به خانه ات.
و اين همه سال سرگرداني ما و اين همه گمنامي تو ، دليلي است بر عظمتت . تو آن قدر بزرگي که
همه کس با چشم هاي خودبين و دنيابين نتواند ببيند،حتي محل دفن تو را .
مادر! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چيزي قريب به هزار و چهار صد سال .
ولي ما حکايت تو را شنيده ام و حکايت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند
و پيمان شکستند و چه بد عهداني بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حريم خانه رسول را.
و مگر اينان سخن پيامبر را نشنيده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بيازارد ، مرا آزرده
و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "
فاطمه ! قرار روزگار اينگونه برايمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشيم ،
نه اولين مسلمانان تاريخ ، نه الله اکبر گويان فتح مکه و نه پيمان شکنان بعد از پيغمبر.
ما تابعين توييم . تابع رسول و اهل بيت. و به يقين نه قصد عهدشکني داريم
و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب مي دانيم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پيامبر است .
مادر ! امروز روز پر گرفتن توست.
به ما نيز پرواز را بياموز که از هر سکون ، خسته ايم....

+ نوشته شده در ساعت9 توسط حمید کافی
می دیدم که چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی،
می دیدم که لبانش فانی است ، اما کلامش باقی.
چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش...
چه بگویم ؟
زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی،
شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست،
زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.
حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند!
کاش...
کاش گوش نامحرمان نمیشنید!
کلیک کن: "درد دلي با امام زمان-عجل الله فرجه"
+ نوشته شده در ساعت1 توسط حمید کافی


