در فرصتى ديگر مردم را به رعايتحقوق انصار سفارش و در خطاببه انصار فرمود: اى گروه انصار، زمان فراق و هجران نزديك است، من دعوت شده ودعوت را پذيرفتهام... بدانيد دو چيز است كه از نظر من بين آندو هيچ تفاوتى نيست. اگر بين آن دو مقايسه شود به اندازه تارمويى بين آن دو فرقى نمىگذارم. هركس يكى را ترك كند مثل ايناست كه آن ديگرى راهم ترك كرده است... آن دو كتاب آسمانى واهلبيت رسالت هستند... سفارش مرا در مورد اهلبيت من رعايت كنيد.
ابن حجر هيثمى گويد: پيامبر اكرم(ص)در بيمارى خود كه بهرحلتش انجاميد، فرمود:
مرگ من به همين زودى فرا مىرسد و من سخن خود را به شمارساندم و راه بهانه و عذر را بر شما بستم. آگاه باشيد، من كتابپروردگارم و اهلبيتخود را در ميان شما مىگذارم و مىروم.(سپسدست على را گرفت و بالا برد و فرمود:)اين شخص على بن ابىطالباست كه همراه با قرآن است و قرآن با على است و از يكديگر جدانشوند تا روز قيامت كه با من ملاقات نمايند.
در روز دوشنبه آخرين روز از زندگى رسول اكرم(ص)آن بزرگوار درمسجد پس از انجام نماز صبح فرمود: اى مردم! آتش فتنهها شعلهورگرديده و فتنهها همچون پارههاى امواج تاريك شب روى آورده است.
رسول خدا(ص)در حالى جان سپرد كه سر در دامن علىبنابىطالب(ع)داشت.على(ع) شيون كنان، رحلت پيامبر(ص) را بهاطرافيان خبر داد. در اين زمان ابوبكر به محل سكونتخود در«سنح» رفته بود و عايشه به دنبال وى فرستاد تا بىدرنگ بهشهرآيد.

چون خبر وفات پيامبر(ص)زمزمه شد، عمر به نهيب فرياد برآورد: هرگز چنين نيست. اين بعضى از منافقانند كه مىپندارند پيامبرمرده است! مردم بدانيد، به خدا سوگند، رسول خدا نمرده استبلكهبه سوى پروردگار خود رفته، به همان گونه كه موسى به سوىپروردگار خود رفت، او چهل روز از پيروان خود غايب بود و پس ازاين كه گفته شد او مرده استبه نزد ايشان بازگشت. به خداسوگند، رسول خدا باز مىگردد و دست و پاى كسانى را كه گمانبردهاند او مرده است، قطع خواهد كرد.
او بىوقفه مردم را بيم مىداد و در هراس و ترديد مىگذارد و آنكلمات را به قدرى تكرار كرد كه دهانش كف نمود. مىگفت: هركسبگويد او مرده استبا اين شمشير سرش را از تن جدا خواهم كرد...
+ نوشته شده در ساعت15 توسط حمید کافی

گفتم: بگو.
گفت: ببين.
گفتم: کجاست؟
گفت: همه جا. هرجا که کسی نباشد.
گفتم: آخر اين چه رازيست؟
گفت: راز هر دليست. دل من٬ دل تو٬ دل هر کس که هيچ دل ديگری را نمیفهمد.
گفتم: نشانم بده.
گفت: نشانی آن تويی.
گفتم: من؟
گفت: تو نه. خودت!
گفتم: خودم؟
گفت: خودت.
گفتم: لااقل وقتی میگويی «خودت»٬ سرت را بالا بگير! مرا نگاه کن...
گفت: چه عجيب است. همه گمان سرافکندگی مرا دارند. غم خم قامت مرا میخورند.
نمیدانند که اين قد٬ خميده نيست. بلکه فقط خم شده تا خود را بنگرد.
گفتم: چه غمگينی.
گفت: غم من غصه نيست. برايم عين مسرّت است.
گفتم: میخواهم زير چترت بيايم.
گفت: دو مجنون زير يک چتر؟ هرگز...
+ نوشته شده در ساعت1 توسط حمید کافی

