تبليغاتX
در کوچه باغ های آسمان
در کوچه باغ های آسمان
از روشنان آب ، به زلالی آینه ، تا تماشای آفتاب . .
در کوچه باغ های آسمان

یکی از دوستانم میپرسید:
چه حسی داری از اینکه
دانشجو بودی و الان طلبه ای؟
جوابش در عین راحتی، مشکله
بیانش خیلی سخته

طلبگی یعنی...عشق

نمی دونم یه فرقی که داره...
شاید شما سرباز آقا
باشید ، شایدم نه !
ممکنه طلبه باشی و
سرباز اقا نباشی
ممکنه طلبه نباشی و
سرباز اقا باشی

باید از همون اول مواظب
این احساس زیبا و این لذتی که
از همه چی میبریم باشیم

مرحوم آیت الله قاضی
چله نشینی بودند
بعد از چهل روز
گریان به نزد شاگرداشون
از جمله امام اومدند
وقتی علت رو پرسیدند
گفتند: امام زمان فرمودند
هر وقت با ما کاری داشتید
ما رو به جیره خوارانمون
قسم بدید!
پرسیدند چه کسانی هستند؟
فرمودند: طلبه ها

یا صاحب الزمان...

اما مسئولیت بزرگ و سنگینی
بر دوش دارند.


بايد از آفــــــــاق و انفس
بگذرى تا جـــان شوى
و آنگه از جان بگذرى
تا در خور جـــانان شوى


طُـــــــرّه گيســـــــــوى او،
در كف نيايد رايـــگان
بايد اندر اين طريقت،
پاى و سر چوگان شوى

كـــــى توانــــــى خواند
در محراب ابرويش نماز؟
قـــــرنها بايد در اين
انديشه، سرگردان شوى

در ره خــــــال لبش،
لبــريز بــايد جـام درد
رنج را افـــزون كنى،
نى در پى درمان، شوى

در هواى چشم مستش،
در صف مستان شهر
پاى كوبى دست افشانى
و هم‏پيمان شوى

اين ره عشق است
و اندر نيستى حاصل شود
بايدت از شـــــوق،
پروانه شوى؛ بريان شوى



خانه | آرشيو | ايميل
روزگاری که سپری شد
همسایه ها
همســـرم بیــرون از قـاب
وبـلاگ نویـس شـهــر مــا
یادداشتهای یک آقـا زاده
کامــــــــران نجــــف زاده
پیــــــــام فضـــــــلی نژاد
طلبه ای از نســل سـوم
مختصـــــــركده يك طلبه
يك لحظــــــه با يك طلبه
طلبـــــه ای طـالب یـــــار
طلبگي و دنياي عشـــق
راه و رســــم طلبگـــــي
نســـل خمینـــــــی(ره)
بچــــه هــــای قلــــــــم
پروانـــــه ی مهــــــــاجـر
بـصــائربندرگز .:. کربلایی
گــــــــــراي نـزديـــــــــك
يادداشـتي از حاج حميـد
بهشـت خوبـان (مرصـاد)
حريـــــــم دل مـــــــــاري
آســمـــانــي تــريــن دل
نرگسانه های نرگســی
نسیــــــــم نــســـــــتوه
پـــــرواز قاصــــــــدک ها
پـــــرواز روح (فــــاطـمه)
نگـارم که به مکتب نرفت
خــــلــوت دل(امیــــــن)
محفـــــل عـــــاشـــقـان
خيمه ديوونه هاي خـــدا
سکوت فریـاد ناگفـته ها
شبــــرنگ(وحيـد رنجبـر)
همدم تنهـایی (فرشاد)
بــرای تحــول در حـــوزه
شرکت سـامان عصـــــر
مجمـع فرهنـگی علویـون
مجتمع آموزشي راه مبين
مدرسه علمیه معصومیه
چند تا سایت خوب

لطف دوستان

www.mansoorarzi.blogfa.com ).mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">

خدا را شكر
این مطلب رو یکی از دوستانم برام فرستاده . دیدم قشنگه  گفتم بیارمش اینجا !
 
خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيد دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
 
.


+
دوستانه عرض میکنم ...
آن قدر قوي باش که بتواني با روزگار رو به رو شوي .

آن قدر ضعيف باش تا قبول کني که نمي تواني همه کارها را به تنهايي انجام دهي .

در مقابل کساني که به کمک تو احتياج دارند ، بخشنده باش .

در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش .

آن قدر عاقل باش تا قبول کني که در مورد همه چيز آگاهي نداري .

آن قدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشي .

                                
شادي هايت را با ديگران تقسيم کن.

در غم و اندوه ديگران شريک شو .

راهنماي افرادي باش که راه خود را گم کرده اند.

هنگامي که ترديد داري پيرو کساني باش که به موفقيت رسيده اند .

اولين کسي باش که به رقيب پيروزت تبريک مي گويي .

آخرين کسي باش که از رفيق شکست خورده ات انتقاد کني .

براي اين که دچار اشتباه نشوي از جايي که قدم بعديت را مي گذاري مطمئن شو.

از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروي .                

با کساني که به تو عشق مي ورزند ، مهربان باش .   

.



+
حرفهای سید مرتضی...

اگر همواره بخواهيم بشر را متناسب با مقتضيات زمان معنا كنيم، آنگاه «مقتضيات زمان» به‌جاي «شريعت» مي‌نشيند و ديگر هيچ انتقادي در هيچ مورد بر انسان‌ها روا نيست و ديگر افراد بشر را نمي‌توان در برابر اعمال خويش مسئول دانست...
 



+
هنوز همانی که بودی؟
دل که ديگر با سکوت و شب اخت شده٬ بيصدا در گوشه‌ای آرميده و چشم به قاب خالی خلوتش دوخته‌است. باز صدايی از ميان چارچوب٬ دل را به خود فرا می‌خواند. همان صدايی که دل در تمام اين سالها نتوانسته صاحب آنرا بشناسد..

به دل می‌گويد:‌ آمدی؟ می‌گويم: آمدم.

می‌گويد: پس هنوز راه را از ياد نبرده‌ای. می‌گويم: نبرده‌ام.

می‌گويد: از آخرين آمدنت روزها گذشته. می‌گويم:‌گذشته.

تحمل می‌کند. گويی تأمل می‌کند..

                    

می‌پرسد: هنوز همانی که بودی؟ می‌گويم: همانم.

می‌پرسد: آن حصار محکم خلوتت هنوز پابرجاست؟ می‌گويم: پابرجاست.

می‌گويد: هنوز هم در سرتاسر آن حصار کسی روزنی نمی‌يابد؟ می‌گويم: نمی‌يابد.

می‌گويد: هنوز هم هيچ گامی بر سرزمين خلوتت قدم ننهاده؟ می‌گويم: ننهاده.

می‌گويد: هنوز هم هيچ نجوايی سکوت ممتد آسمانت را نشکافته؟ می‌گويم: نشکافته.

می‌گويد: هنوز هيچ نگاهی به غروب اقليمت خيره نشده؟ می‌گويم: نشده.

می‌گويد: آسمان شبت هنوز به برق هيچ آذرخشی روشن نشده؟‌ می‌گويم: نشده.

منتظر می‌ماند. سکوت و سکوت و سکوت...

می‌گويد: پس چرا حرف آخر را نمی‌گويی؟ می‌گويم: حرف آخر؟ می‌گويد: حرف آخر.

می‌گويم: تابحال اينهمه از دل نشنيدی‌اش؟ می‌گويد: آمده‌ام که باز بشنوم!

می‌گويم: دل از خود پشيمان نشده. دل منتظر را چه به حرف آخر!

 



+
مطهري , چرا مطهري شد ؟

مطهري , چرا مطهري شد ؟


اين سئوالي است كه اگر به درستي پاسخ خود را بيابد , پاسخ چرائي بسياري از

معضلات فكري امروز جامعه ما نيز روشن خواهد شد. 

امروز , 12 ارديبهشت , كه سالروز شهادت آيت الله مرتضي مطهري است ,

 تكريم و تجليل فراواني از او بعمل ميآيد. حق هم همين است كه هر سال در چنين ايامي

با تجليل از چنين شخصيتي اولا از او قدرداني گردد وثانيا افكارو انديشه هايش به مردم

شناسانده شود تا نسل حاضر و نسل هاي آينده مرزهاي اعتقادي صحيح را بشناسند

 و به راهي بروند كه سعادت دنيا و آخرتشان را تامين مي كند.

با اينحال , توجه به اين نكته نيز ضروري است كه امثال مطهري را فقط نبايد از طريق تكريم و تجليل

 به شيوه هاي معمول سالگردها معرفي كرد. علاوه بر اينها بايد افكار مطهري را به ميدان عمل كشاند

و آنرا در رگهاي جامعه جاري ساخت . در غيراينصورت , تجليل ها و تكريم ها و معرفي ها فقط درحد

 قرص هاي مسكن اثر خواهند داشت و عقبه و امتدادي براي آنها متصور نيست .

وضعيت بدتر مربوط به زماني است كه علاوه بر بي اعتنائي به اين وظيفه عملي , حتي در جهت

 خلاف آن نيز عمل شود.
مطهري , علاوه بر مقام والائي كه به دليل رسيدن به فيض شهادت دارد و قبل از آنكه

به اين مقام برسد , جايگاه رفيعي به دليل برخورداري از علم و عمل داشت .

اين جايگاه رفيع را مطهري به اين دليل توانست كسب كند كه علم خود را با سه ويژگي همراه كرده بود.
زمان شناسي
كاربردي كردن علم
و تصلب در اعتقادات


بسيار ديده ايم و مي بينيم كساني را كه علم دارند ولي زمان شناس نيستند.

عالمان زمان شناسي را نيز ديده ايم كه اهل كاربردي كردن علم خود متناسب با زماني كه

 در آن زندگي مي كنند نيستند و يا نميتوانند چنين كنند. عالمان زمان شناسي نيز وجود داشته

و دارند كه از صلابت عقيده محرومند. كسي كه از اين هر سه ويژگي برخوردار باشد ,

 به قله رفيع بهره وري از علم خود دست مي يابد و خدمات بزرگي به جامعه ارائه مينمايد.
مطهري از اين هر سه ويژگي برخوردار بود. زمان شناس بود و به همين دليل نيازهاي فكري جامعه اي

 را كه در آن زندگي مي كرد تشخيص ميداد و درصدد پاسخ دادن به سئوالها و روشن ساختن

ابهامات برميآمد. شناخت مطهري از زمان خود بقدري عميق بود كه محصول كارهاي او حتي

 امروز كه 27 سال از شهادتش ميگذرد نيز كاربرد دارد . پرداختن به مقولاتي از قبيل

وحدت امت اسلامي , نگاه كلان و جامع به مسائل و مشكلات مسلمانان در سطح جهان مانند

مساله فلسطين و هشدار دادن نسبت به خطر سطحي نگري و كم عمق كردن معارف ,

نمونه هائي از موضوعاتي هستند كه مطهري به آنها اهتمام ورزيد و با قلم و زبان به

 تشريح آنها پرداخت , و اينها موضوعاتي هستند كه امروز نه تنها جامعه ما بلكه كل جهان اسلام

بشدت درگير آنهاست و نيازمند عمل به آنچه مطهري در اين زمينه ها گفت و نوشت مي باشد.
درست مطرح كردن مسائل , هنري بود كه مطهري داشت و راز جاودانگي آنچه از او باقي مانده است

نيز در همين است . اين , كاربردي كردن علم با شيوه صحيح است .

كساني كه از اين هنر برخوردار نيستند , نه خودشان و نه افكارشان امتداد زماني پيدا نمي كنند.
اصرار منطقي براصول و اعتقادات برخاسته از متن دين , عامل ديگري است كه مطهري و آثار او را

جاودانه كرده است . مطهري اهل بازي كردن با اصول نبود. او براي رسيدن به قدرت يا ساير

اهداف خود هرگز از اصول و اعتقادات استفاده ابزاري نكرد. مطهري حتي براي پالايش دين

از خرافات و رسوباتي كه به آن افزوده اند , در نهايت صلابت با متحجران , منافقان , فضل فروشان ,

التقاطيون و زهدفروشان جنگيد و البته جان خود را نيز بر سر همين مجاهدت علمي و اعتقادي گذاشت .

شهادت علامه مطهري را نبايد مقوله اي مجرد دانست , اين شهادت در واقع حلقه نهائي

جهاد علمي اين عالم رباني بود كه مجاهدات چندين دهه او در عرصه هاي علمي و فكري

و اعتقادي را به كمال رساند! اينگونه بود كه مطهري , مطهري شد.
امروز , ميراث شهيد مطهري كه در يك كلام « عمق بخشيدن به دين » است ,

بشدت در معرض خطر قرار دارد. سطحي نگري , زهدفروشي , التقاط جديد ,

ابزاري كردن اعتقادات و ارزش ها , تسامح و تساهل , اباحيگري و با حربه مذهب به جنگ مذهب رفتن ,

خطرهاي بزرگي هستند كه دين را و انقلاب و نظام جمهوري اسلامي را و جامعه اسلامي و ا

نقلابي ما را بشدت در معرض تهديد قرار داده اند. اين , فقط يك تهديد براي اين جامعه نيست ,

بلكه با توجه به اينكه ايران اسلامي اكنون پايگاه جهاني اسلام است و چشم و دل ملت ها

بسوي آنست , اين تهديدها در واقع براي كل جهان اسلام و براي اصل اسلام , تهديد محسوب ميشوند.

براي مقابله با اين تهديدها بايد ميراث شهيد مطهري را زنده نگهداريم و آنرا در جان جامعه مان

جاري نمائيم . آيا اراده اي براي انجام چنين كار سترگي داريم .

 

 



+
راه دراز است...

راه دراز است...

چه غريب است قصه اين روزهای دوری من و دل. چه دور است «دل من» و «من» از خلوت.

خلوت از «من» توقع ماندن دارد و «من»٬ خيال رفتن.

چند صباحی بايد از «دور» به خلوت بنگرد. اين دوری تنبيه دل است و آن «من» بايد

 در جوی تنهايی غوطه‌ور شود و پيرايه اين روزهای غفلت را در آن بشويد و آنرا بنهد

و سبک بيرون بيايد. آنچنانکه حتی نشانی هم از غفلت بر تارک خاطر دل باقی نمانَد.

دل گشته و گشته و اکنون دريافته که آن ميراث قوّت و قدرت خود را٬ «انتظار» را٬ 

 در کدامين گوشه از خلوت شب تار پنهان کرده بوده٬ به سراغ آن آمده و می‌خواهد که

 خاک غربت را از سر و روی آن برگيرد. «انتظار» را ببوسد و بر چشم گذارَدش.

ماندنِ دل بی‌حضور امانت بزرگش ناممکن است٬

قوی باش و صبور٬ راه دراز است...



+
آیا دينداري با زندگي شاد منافات دارد؟!/

    بسياري از مردم و به خصوص جوانان چنين مي پندارند كه

    دينداري با زندگي شاد منافات دارد. كساني كه ديندارترند

    از شادي كمتر در زندگي برخوردارند و كساني كه به احكام

    و آموزه‌هاي دين كمتر پايبندند در بهره‌برداري از لذت ها

                                   و شادي‌هاي زندگي آزادي بيشتري دارند.... 

 آيا اين پندار صحيح است؟آیا دينداري با زندگي شاد منافات دارد؟!



+
از زبان دل . . .

آمدم بگويم که بدانی٬ ديدم همه را می‌دانی. همه را ديده‌ای. از زبان دل شنيده‌ای.

 رفتن دل را از دور نظاره کرده‌ای. رسواييم را می‌دانی و دم برنمی‌آوری.

بود و نبود دل را ديده‌ای و هيچ نگفته‌ای.

 چه صبوری که اين همه عهدشکنی دل را تحمل کرده‌ای. چه مهربانی که بارها دل را به بارگاهت بار داده‌ای.

 چه بخشنده‌ای که اين همه بی‌حيايی از دل ديده‌ای و باز روی از دل برنگردانده‌ای.

چه رازداری که سالهاست از پشت هفت پرده دل باخبری و هنوز احدی بی‌آبروييش را نمی‌داند.

تنها شاهد خلوت جُرم دل بوده‌ای و هنوز هيچ دادگاهی بر عليه دل شاهدی نيافته‌است.

اگر سياهی دل را بدانند٬ ديگر هيچ زبانی حتی سلام دل را هم جواب نمی‌گويد.

مبادا که آشتی دل را نپذيری...



+
اتل‌ متل‌ يه‌ باغچه‌

 

 

 

اتل‌ متل‌ يه‌ باغچه‌
يه‌ باغچة‌ پر از گل‌
پر از صداي‌ گنجشك‌
پر از صداي‌ بلبل‌
                                       
اتل‌ متل‌ يه‌ بابا      

يه‌ باباي‌ مهربون     
براسعيده‌ بابا
برا گلها باغبون‌

پيش‌ گلها نشسته‌
كنارش‌ هم‌ سعيده‌
بابا داره‌ به‌ دختر
باغبوني‌ يادميده‌

«به‌ اون‌ ميگن‌ نسترن‌
اين‌ نهال‌ اناره‌
خيلي‌ مواظبش‌ باش‌
تا كه‌ ثمر بياره‌

اينكه‌ بيخ‌ ديواره‌
اسمش‌ درخت‌ تاكه‌
اينم‌ كود گياهي‌
براقوّت‌ خاكه‌

به‌ اون‌ ميگن‌ گل‌ سرخ‌
به‌ اين‌ ميگن‌ گل‌ ياس‌
همون‌ كه‌ زيباترين‌
گل‌ باغچه‌ باباس‌

بعداً كنار ياسَم‌
يك‌ گل‌ خوشگل‌ بكار
حالا باغ‌ و آب‌ مي‌ديم‌
شيلنگ‌ آب‌ رو بيار»

سعيده‌ با خنده‌ گفت‌:
چه‌ باغچه‌ قشنگي‌
بابا پيش‌ خودش‌ گفت‌:
چه‌ دختر زرنگي‌

وقتي‌ تو باغبوني‌
دختر عين‌ بابا شد
جنگ‌ شد و بابا جونش‌
راهي‌ جبهه‌ها شد

سعيده‌ با خودش‌ گفت‌:
حالا براي‌ گلها
منم‌ كه‌ باغبونم‌
منم‌ به‌ جاي‌ بابا

حياط‌ُ جارو مي‌كرد
باغ‌ گل‌ُ آب‌ ميداد
به‌ اين‌ اميد كه‌ روزي‌
بابا به‌ خونه‌ مي‌آد

سالها گذشت‌ از اون‌ روز
ولي‌ بابا نيومد
يه‌ روز بلند شد از خواب‌
باغچه‌ رو ديد و جيغ‌ زد

چرا باغچه‌ بابا
يكدفعه‌ افسرده‌ شد
گلهاي‌ ناز باغچه‌
يك‌ شبه‌ پژمرده‌ شد

روزها و هفته‌ ها
از پي‌ هم‌ مي‌رسيد
ولي‌ باغچه‌ بابا
رنگ‌ شادي‌ رو نديد

يه‌ روز آفتابي‌
وفتي‌ بلند شد از خواب‌
رفت‌ به‌ كنار باغچه‌
رو شو بشوره‌ با آب‌

با اينكه‌ از اون‌ گلها
نبود هيچي‌ نشونه‌
بوي‌ ياس‌ و گل‌ سرخ‌
پيچيده‌ بود تو خونه‌

يهو دلش‌ شور افتاد
زنگ‌ خونه‌ صدا كرد
مادرش‌ از تو اتاق‌
دويدُ در رو واكرد

پشت‌ در خونشون‌
مرد غريبه‌اي‌ ديد
بعدش‌ صداي‌ جيغ‌ِ
مامان‌ جونش‌ رو شنيد

«بيا بيا دخترم‌
بايد شيريني‌ بديم‌
بابات‌ اومد از سفر
بريم‌ خوش‌ آمد بگيم‌»

  

بيرون‌ دويد از خونه‌                    
اما بابا رو نديد
ولي‌ بوي‌ گل‌ ياس‌
با گل‌ سرخ‌ُ شنيد

چشمها رو بر هم‌ گذاشت‌
بو كشيد و بو كشيد
ردّ بو رو گرفت‌ُ
به‌ دنبال‌ گل‌ دويد

رسيدش‌ به‌ جائيكه‌
مست‌ بوي‌ گل‌ شدش‌
كنار جسم‌ سختي‌
گيج‌ شدُ افتادش‌

وقتي‌ چشمها رو واكرد
عكس‌ بابا جون‌ رو ديد
نفهميدش‌ چطور شد
روي‌ عكس‌ اون‌ پريد

انگاري‌ كه‌ زير عكس‌
يه‌ جعبه‌ از جنس‌ چوب‌
گذاشتن‌ و توي‌ اون‌
پُره‌ ز گلهاي‌ خوب‌

دلش‌ به‌ تاپ‌ تاپ‌ افتاد
خيلي‌ تند و خيلي‌ زود
در جعبه‌ رو واكرد
بابا توي‌ جعبه‌ بود

مات‌ شد و خيره‌ شد
يواشي‌ گفت‌: «بابا جون‌
چشمها تو واكن‌ بابا
پژمرده‌اي‌ باغبون‌»

ديدش‌ كه‌ از سينة‌
بابا عطر ياس‌ مي‌آد
دست‌ و پاي‌ لِه‌ شده‌ اش‌
بوي‌ گل‌ سرخ‌ ميداد

شايد همون‌ وقتيكه‌
تير توي‌ سينه‌اش‌ خورد
ياس‌ سفيد تو باغچه‌
افسرده‌ گشت‌ و پژمرد

شايد وقتيكه‌ تانكها
رفتند رو پا و دستش‌
گل‌ سرخ‌ تو باغچه‌
پرپر شد و شكستش‌

جيغ‌ زد و ناله‌ زد
كنار باباجون‌ داد
بابا جونو صدا زد
جنازه‌ رو تكون‌ داد

«بابا بيا و ببين‌
ياس‌ تو پژمرده‌ شد
گل‌ سرخ‌ تو باغچه‌
شكست‌ و افسرده‌ شد

 


يهو صدايي‌ شنيد:
«
دختركم‌ سعيده‌
بابا قبل‌ شهادت‌
حرف‌ تو رو شنيده‌

ناله‌ نكن‌ دخترم‌
گريه‌ و زاري‌ بسه‌
اينو بگير عزيزم‌
بذر گل‌ نرگِسه‌

تو نامه‌ آخرش‌
برات‌ نوشته‌ بابا
اينو بكار تو باغچه‌
جاي‌ تموم‌ گلها»

بذر گل‌ نرگس‌ُ
محكم‌ گرفت‌ تو دستش‌
با گريه‌ و با ناله‌
بسوي‌ باغچه‌ رفتش‌

با صد هزاران‌ اميد
كه‌ توي‌ سينه‌اش‌ داشت‌
بذر گل‌ نرگس‌ُ
بردُ توي‌ باغچه‌ كاشت‌

روزها مي‌شست‌ كنارش‌
گريه‌ مي‌كرد پاي‌ اون‌
زبون‌ گرفته‌ وهي‌
صدا مي‌زد: «بابا جون‌»

تا اينكه‌ توي‌ باغچه‌
جاي‌ تموم‌ گلها
يك‌ گل‌ نرگس‌ اومد
يك‌ گل‌ ناز و زيبا

حالا توي‌ اين‌ خونه‌
يگ‌ گل‌ نرگس‌ هستش‌
هرچي‌ گل‌ پرپره‌
فداي‌ چشم‌ مستش‌

 

 



+
راه کمال به روی همه باز است
راه کمال به روی همه باز است و ناامید شیطان. ما نیز می توانیم به این اولیا خدا بپیوندیم، مهم اینست که راه تعالی را بر روی خودمان نبندیم. به دانسته هایمان عمل کرده و تقوای الهی را رعایت کنیم تا خداوند متعال هم دست ما را بگیرد.....

این بزرگان و نخبگانِ راه بندگی با تمام کمالاتی که دارند، تربیت شدگان مکتب اهل بیت(ع) هستند و در برابر ائمه اطهار(ع) قطره ای هستند در برابر دریا.
شاید شما بار ديگر از مزار یکی از این اولیا خدا عبور کنید  و این بار با توجه و تامل بیشتر ...
 در آنجا اگر یادتان بود ... ما را هم دعا کنید ...

       جناب شیخ جعفر مجتهدی - ره   رفقا ! این شخص رو میشناسید ؟  چقدر باایشون آشنایی دارید ؟

                           اگه روی عکس اولی کلیک کنید مطالبی رو در مورد ایشان خواهید خواند.

                                                                                      



+
«انتظار» يعنی ...
 

                                                   آرزوي من تويي

«انتظار» يعنی نگه داشتن يک جای خالی برای کسی که می‌آيد. يعنی آنکه جای خاليش چنان به چشمت بيايد که نگذاری احدی بر آن پا گذارد. يعنی آن «جا» را کنار گذاشته باشی فقط برای حضور او٬  يعنی آنکه نبودش٬ حتی لحظه‌ای آرامت نگذارد. انتظار يعنی دغدغه٬ يعنی درد٬ يعنی مسئوليت. يعنی بيتابی٬ بيقراري٬ چشم به‌راهی. انتظار٬ سهم هر کس نيست٬ با عافيت يکجا جمع نمی‌شود. خانه‌خرابی و آوارگی و دلدادگی و بی‌سامانی٬ علامت منتظران ناب است. انتظار يعنی حرارت٬ يعنی سوختن. انتظار يعنی آنکه از زخمت تا پای جان مراقبت کنی٬ اما نه برای التيامش٬ که برای تازه ماندنش٬ برای آنکه وقتی آمد٬ نشانش دهی و بگويی: «ديدی که مَحرم ماندم؟...» 



+
نجاتم بده.
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”.

                          .

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. . .


روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!


و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.

 

همراه خوبم"میترا" نکته زیبایی رو در  قسمت نظرات مرقوم فرمودند که با اجازشون به این قسمت اضافه میکنم :

می گویند روزی عزرائیل نزد یکی از بزرگان رفت تا جان او را بگیرد. آن بزرگ گفت به خدا بگو من هنوز کودکی خردسال دارم. اگر ممکن است به من چند سالی فرصت بده تا او را به سرانجامی برسانم. عزرائیل نزد خدا رفت و پیام آن شخص را به خدا گفت.
خداوند فرمود به آن شخص بگو با فلان کوه برو و دل آن کوه را بکن.
مرد به دستور خدا عمل کرد و دل کوه را شکافت و صحنه ای که دید این بود:
کرمی کور برگی سبز بر دهان داشت و آن را می خورد.
ندا آمد بنده من آیا فکر کرده ای ما بندگان خود را فراموش کرده ایم. من این کرم را در دل کوه روزی می دهم و فراموش نمی کنم.
چگونه ممکن است کودک خردسال تو را فراموش کنم.!!

 



+
همه ی غرورم را . . .
                                                 

 همه ی غرورم را نگاه داشته‌ام برای ساييدن بر خاک درگاهت. گويی اين قانون نانوشته‌ی من و توست٬ که بيايم و بنالم و شکوه کنم و بشنوی و ببخشی و بنوازی و راهی‌ام کنی. دريغ از يک بار حتی٬ که عهدشکستنم را به يادم آوری. همه‌ی غرورم را نگاه داشته‌ام برای خاک درگاهت...

                                              

 برای عافيت که بر اين خاک زاده‌ نشده‌ام. او که قرين نعمت و راحت بيايد و برود٬ آمدن و رفتنش در ياد خود هم حتی نمی‌ماند٬ چه رسد در ياد اين زمين. آفتاب و ماهتاب را هم که مسخّر کنی برای آزمودنم٬ باز هم همانم که بودم. هرچه سخت‌تر٬ بهتر...



+
آسیب شناسی یاران امام زمان علیه السلام
                               

یاران امام زمان علیه السلام، سرداران فاتح میدانهای نظامی-اقتصادی-فرهنگی-سیاسی-اجتماعی و علمی باید بهترین نیروهای موجود باشند و هیچگونه کمبود و نقصی در کار و شخصیت نداشته باشند لذا در دعا ذکر شده است: «و اعذنا من السأمه و الکسل و الفتره». خدایا ما را پناه بده از خستگی و تنبلی و سستی در عبادت. این سه مورد آسیبهایی است که نباید در یاران امام زمان علیه السلام وجود داشته باشد...

 

 

 



+