عارف حقيقي مست مي الست است و عارف دروغين مست مي پلشت. آبانگور هردو عقل از كف نهاده و بي اختيار هستند اما اولي ارادهاش را در ارادت حق فاني كرده است و عقلش را داده تا به جنون عشق رسد و آن ديگري طوق ارادت شيطان بر گردن گرفته او نيز به ديوانگي رسيده است؛ اما ديوانگياش نه جنون عشق است كه جن زدگي است.

گل وجود آدمي، خاک فقر است که با اشک آميختهاند و در کوره رنج پختهاند.
+ نوشته شده در ساعت0 توسط حمید کافی
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند.
ديروز با خاطراتش مرا فريب داد
فردا با وعده هايش مرا خواب کرد .
وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود .

و اکنون که بر قله ای فراتر از زمان امروز و دیروز و فردا ایستاده ام
و انگشت باریک بین وجدان، خطوط کارنامه گذشته ام را مرور می کند ،
آشکار می بینم که در عبور سالیان حتی به قدر لحظه ای « بندگی » نکردم!
از اطاعت و عبادت چه مي دانم
والـــعصر ،إنّ الانسانَ لفي خُسر...
+ نوشته شده در ساعت2 توسط حمید کافی
آره ! راست میگفت . . .
بايد قبول كرد...
راه در رو هم نداره!
هر چقدر فرار كني بالاخره يه روز به اين نتيجه مي رسي كه:نميشه!
تو
ايني نيستي كه الان هستي!
از خودت دور شدی
جدا شدي
چقدر مي توني خودتو گول بزني ؟
تو
ايني نيستي كه الان هستي!
اگه يه ذره توجه كني .... اگه يه كم حواست باشه می بيني كه داري بد مي ري!
به خودت بيا!
حساب كن كه سرمايه ات چقدر و توانت چه اندازه است؟
دست كم گرفتنا و مشغول شدن به چيزاي روزمره ....روز به روز تو رو به نيستي مي كشونه!
اگه يه دستگاه توان سنج وجود داشت، بيشتر خودت رو تحويل مي گرفتي!
مصيبت اينه كه بقيه هم در اين بي توجهي بهت كمك مي كنن....ازت مي خوان كه خودت نباشي!
واي كه چه چيزايي براشون مهمه! اونقدر مهم كه خودشونم باور مي كنن يواش يواش و حالي تو هم ميشه
كه : بعله! درست همينه!
و تو همچنان غافل...
و كان الانسان ظلوماً جهولا!
............... مگه نه ! ......................
+ نوشته شده در ساعت11 توسط حمید کافی
شمع اول شروع به صحبت کرد و گفت: من عشق هستم و در زندگی دوام نمی آورم این شمع پس از مدتی خاموش شد و تن به تاریکی سپرد.
شمع دوم شروع به صحبت کرد و گفت: من صلح هستم و یار و یاور ندارم پس شمع صلح هم خاموش شد و رهسپار تاریکی شد.
شمع سوم نیز گفت: من محبت هستم که پس از مدتی فراموش خواهم شد و کسی سراغ من را نخواهد گرفت محبت نیز مانند عشق و صلح خاموش شد .
پسرکی که صاحب شمع ها بود پس از دیدن شمع های خاموش به گریه افتاد اما ناگهان در این تاریکی صدای شمع چهارم به گوش رسید و گفت:پسرک ناراحت نباش من امید هستم و تو می توانی با من آن ها را روشن کنی
پس پسرک با امید عشق و صلح و محبت را زنده کرد
+ نوشته شده در ساعت0 توسط حمید کافی
دو چیز را هرگز فراموش مکن
اول خدا را دوم مرگ را
دو چیز را همیشه فراموش کن
اول به کسی خوبی کـردی
دوم کسی به تو بـدی کـرد
چهار چیز را همیشه به یاد داشته باش
در مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
بر سفره ای حاضر شدی شکم نگهدار
در خانه ای داخل شدی چشم نگهدار
به نماز ایستادی دل نگهدار
+ نوشته شده در ساعت1 توسط حمید کافی
بسم الله
با عرض سلام و احترام و تشكر فراوان از اینکه به کوچه باغ ما آمدیدو میخواهید که حرفهای خودمونی رو با هم بزنیم. من مشتاقانه منتظرم .... ![]()
درهمین آغاز گفتگو :
جلوي من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبي باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش.
.
............... راستی ! نظرتون در باره اسم وبلاگ چیه ؟ ............
+ نوشته شده در ساعت13 توسط حمید کافی
